تبليغاتX
باشگاه حماقت
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
شبهای تنهایی

می گذرند

تمام تویی

نمی شوند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:7  توسط parazit  | 

سه شنبه چهارم تیر 1387
پرنده انتظار را می کشید
تا برسند عقربه ها به هم
می گشتند و زمین می گردید
و سر گیجه میگرفت
هیچ کس در این مسیر مدور
به هیچ کس نمی رسید
و میوه ها هم نمی رسیدند
به درختانی که
استواری شان
بی معنی بود
بر خاکی سست
که سالها می گذشت از مردمان
بی آرزو
بی لبخند
بی نگاه
سبدها در انتظار می پوسیدند
که سنگین شوند
و از بی وزنی به هوا نروند
که پرواز هم از بی پرندگی مرده بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:25  توسط parazit  | 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
چه روزهایی بر من گذشت که هیچ نگفتم
و تو ندانستی که به چه رنجی گذشتم از در روزها
درهایی که بسته بود که قفل بود
اما دیوار نبود که اگر بود هم می گذشتم
روزهایی که در "بهار سیمانی" گیر کردم

"درختان
بوسه های خودرا
در هوا پرواز می دهند
تا به معشوق برسند
به خاک
به زمین
آسفالت
موزاییک
مرگ یک عشق دیگر"

روزها گذشت و تقویم روزهایم پر شد از کلمه
کلماتی که هیچ کس نخواند
نوشته بودم که تو بخوانی و تو دلت در کدام خاطره ام گیر کرده بود
که نخواستی پیشتر بیایی که به شیرینی اش قانع شدی
به هر حالت که باشم با تو باشم

"با هر کس خواستی باش
با من باش
با من نباش
من با تو ام
به هر حال"

چه روزهایی که در جست و جوی افق بودم افق....

"میخواستم از پنجره به افق نگاه کنم
ساختمانها افق را کشته بودند
آه از دیوار
در نزدیکی ام
جایی دور از افق
عنکبوت هنوز نا امید نشده بود
برای او هر درخت جنگلی است
از شاخه ای به شاخهء دیگر
از جهانی به جهان دیگر."

وباز به درد رسیدم روزی که فقط رنج را نقاشی کردیم
روزی سیاه

"کودکان نقاشی می کشیدند
بزرگها می خندیدند
مادرها می خندیدند
و همه و همه

اکنون
همه
کودکان
مادران
مردان
تمام و تمام
در دفتر هاشان رنج می کشند"

و باز هم گذشتم و گذشت
و....

پ.ن : هنوز مانده تا به امروز برسم تا بدانی که کلماتم با هم چه بازی ها کردند و روزها با من
تا دلم را عریان کنند. هنوز مانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  توسط parazit  | 

شنبه شانزدهم تیر 1386

چرا هیچکس مرا که در کافه نشسته ام ندید
من که کولی میدهم به...
من که مرده ام و باز خنجر میخورم
من که مرده ام و باز میسوزم با سیگار
من در معاشقه با تبر باخت را بردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:4  توسط parazit  | 

شنبه بیست و ششم خرداد 1386
درختي بود
سالها پيش
سبز
استوار
شستشوي مغزي دادندش
دسته تبري است اكنون
و آن درخت ديگر
نشسته در كافه اي
به همه كولي ميدهد
به شياطين و فرشتگان
به مردان و نامردان
.
.
.
تو از من بودي
با من بودي
در من بودي
چرا تبر شدي بر من؟

پ.ن:تمام جنگل در شهر است اكنون.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:3  توسط parazit  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386
خیابان باز به مقصد نرسید
سبزه به من نرسید
دلی گم شد
و من ترانه ای را بلند بلند خواندم
تا صدای کلاغان را نشنوم
ترانه ای که بوی آهن زنگ زده میداد
در این خیابان که از درد به خود می پیچید
از روی تیرکهای کنار خیابان
ماه های کامل بالا می روند
کم کم
و در آنسوی زمان
کسی هست که بر نگشته است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط parazit  | 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
۱

 از راهی دور نمی آیم

در نزدیکی ات خانه دارم

پاهایم درد میکند

و دلم

مرا می خواهی اگر

او را رهاکن

دهان بگشا تا از زبانت سیراب شوم

۲

دیوارهای خانه ات خشک است

کف اتاقت خشک است

قاب عکس من خشک است

سرت را شسته ای؟

تختخوابت خیس است

۳

زبانت را دوست دارم

موهای خشکت را دوست دارم

چشمهای بسته ات را دوست دارم

اگر دشنه در دست دارم

از برای چشمان توست

اگر از خانه ات می روم آرام

در سکوت

از برای چشمان توست

حالا اتاقت

و دیوارها

و عکس من

خیسند

خیس و قرمز رنگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط parazit  | 

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
۱

من از کویر میایم به سوی دریایی
تو برایم از کوسه میگی؟

۲

پکی از سیگارت
چقدر لذت بخش است
بوسه ای از لب تو کاش رسد

۳

وقتی در کنار منی
پیدایت نمیکنم
گم میشوی در نزدیکی ام
وقتی از من دوری
لطفا گم شو از افکارم

پ ن: .....................
پ ن: لطیف شده ام دوباه. عشق؟؟؟نه این وصله ها به ما نمی چسبه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:41  توسط parazit  | 

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
و این کلمات محکومند
به جاری شدن بر زبانها
به نشستن بر سطر سطر کاغدها
به جاری شدن بر زبان شیاطین
و جاری شدن بر زبان فرشتگانی
که نمی شود عشق را با آنها قسمت کرد
محکومند به نشستن در کنار هم
و رساندن مفهوم زوال
و عشق کمرنگ تر از زندگی نوشته میشود
آه این کلمات بدشانس
برای خودکشی جای قلب خویش را گم کرده ان

پ ن:"من"در میان کلمات تنهاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit  | 

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
از طعم این سیبها خسته ام
این سیبهای گس
روزها و شبهایم به گناهان من آلوده ان
به گناهان تکراری
از این تکرار خسته ام
آه... تحمل مجازات های تکراری را ندارم
گناهی تازه به من بیاموز.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:0  توسط parazit  | 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
ثقل زمین کجاست

تو در کجای رمین ایستاده ای

تو در کجای زمان ایستاده ای

که به گلوله ها لبخند میزنی

که سرب را در آغوش میکشی

که تن تو از این ابرهای خسیس

بخشنده تر است

که با خون خویش

عریانی این خاک را می پوشانی

که این زمین تشنه را سیراب می کنی

با خون خویش

ثقل زمین در زیر پاهای استوار توست

در زیر تیرک جوخه اعدام تو.

 

پ.ن:خسرو...آه خسرو...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط parazit  | 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386
خودم را به دیوارهای زمان پیچ میکنم

من آبستن سقوطی تازه ام

و پس از آن

.
.
از ستاره ها هم پایین تر میروم

فریادم را از اعماق آسمان

چه کسی خواهد شنید

گوش خدا سنگین شده.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:24  توسط parazit  | 

دوشنبه ششم فروردین 1386
دلم به ربان غریبی سخن میگوید
دیر زمانی است
دلم مریض شده آیا؟
دلم غریب شده
دلم به زبان بیگانگان سخن میگوید
به زبان دلها
دلها امروز بیگانگانند
.
.
.
به یک مترجم زبان دل نیازمندیم
با ما تماس بگیرید.

پ.ن: رقیق شدم امروز!!رقیق , امان از این رمانتیسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:47  توسط parazit  | 

پنجشنبه دوم فروردین 1386
ماهی قرمز کوچولو از توی تنگ بلورش پرکشید

اما به دریا نرسید

تاوان آزادیش رو داد

.

.

.

مثل سگ ولگرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:34  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

باد می آمد دیروز

سایه ام را باد برد

هنوز سایه زنجیرها بر زمین سنگینی میکنند

نمی دانم من آنها را میکشم

یا آنها مرا

خوش به حال سایه ام.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:1  توسط parazit  | 

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
ستاره های آسمان

 هر شب به من چشمک میزنند

و من بی اعتنا به نگاه های وقیحانه شان

هر روز

به خورشید چشمک میزنم

تعریف شما از خسوف یعنی" پشم"

خورشید به عشق من پاسخ گفته است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:48  توسط parazit  | 

جمعه هجدهم اسفند 1385
خاکسترم امروز با باد میرود

بر باد میرود

و من در همه جای جهان خواهم رویید

و گل خواهم داد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط parazit  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
تو ایستاده ای در ته این دره عمیق

و خطوطی مبهم در اطرافت

ومرداب و ابر

فال میگیرم , فال!

تو ایستاده ای در ته تمام فنجان های قهوه من

آری تو دلیل تلخی تمام قهوه های منی

ودلیل تلخی این زندگی بی شکر.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0  توسط parazit  | 

پنجشنبه دهم اسفند 1385
آسمان خاکی من بوی گل گرفت

و من که دیگر نیستم

و من که خاک شده ام

از بوی این خاک باران خورده باز میمیرم

و رهگذران زیر چترهای مسخره شان

بر سقف خانه ی  من قدم می گذارند

و  می گذرند

بیزارم از این باران که دیگر هیچ کس را تر نمی کند

و بیزارم از مردن در آنسوی مرگ

و بیزارم از تو که در توهم خوشبختی خویش بدبختی.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:30  توسط parazit  | 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

ساعت بی صدای شب ثانیه ها رو خط میزد

تیک تاکش رو کشته بودن ,  اون بی صدا نفس میزد

شبای من تو حسرت تیک تاک ساعت تو بود

تو از پیشم رفته بودی , ساعت تو کی بره بود؟

صدای رفتن تو باز , سکوت من رو داد میزد

سیاهی شب منو برق گلوله پس میزد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:9  توسط parazit  | 

چهارشنبه دوم اسفند 1385


  من در پی سایه هایی می دوم

که در هجوم ابرها مرده اند

و تو ای آفتاب مریض

در زوال من سهیمی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

زندگیم مثل یک خودکار تو دستم

سر نوشت تو دستم...آره خودم مینویسمش.

ولی باور نمی کنند!

خودم مینویسمش , گاهی حتی یک کلمش رو کسی نمیخونه!

یا شاید نمیتونه بخونه , شاید زندگیم رو بدخط می نویسم!

حالا آخرین کلمه ئ زندگیم رو مینویسم!

ودیگه خودکارم هیچ چیز نمینویسه, هیچ چیز...هیچوقت.

پرواز...

این آخرین کلمه بود , و تو باید باور کنی که من زندگم رو تا آخر نوشتم

من پرواز را تجربه میکنم

قلبت را برایم باز کن آسمان خاکی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:41  توسط parazit  | 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
و زمین ایستاد و هر گز دیگر نچرخید

هنگامی که من در آسمان بودم

و زمین ماند و من و معشوقم آسمان باهم ودر هم پرواز را بوسیدیم

حالا میفهمم چرا دستهای سیمانی زمین به پاهای من چنگ زده بود...

تو آسمان را به من بازگرداندی گلوله سربی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:45  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
...


و این جهان پر از صدای پاهای مردمیست


که همچنان که تو را می بوسند


در ذهن خویش طناب دار تو را می بافند


...............................................


خواهش میکنم طناب دار مرا بی خیال شوید


برای من حکم تیر باران صادر


به افکار پلیدتان التماس میکنم مرا به تیرک ببندید....


آنگاه........آتش.




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط parazit  | 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385
رگهای آبی

تیغ نقره ای کنارش

چه هارمونی بی نظیری

اه این خون لعنتی چرا قرمزه

ریده شد به هارمونی زیبای من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط parazit  | 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
vampire

می خواستم یه post جدید بنویسم ....
یه پست با با موضوع زندگیه یه دراکولا...
یعنی شاید خودم
تا نصفش بیشتر ننوشتم
اخ که این دراکولای طفلکی چه گناهی کرده که گیر من و زخمهام افتاده...
ولی زود مینویسمش....منتظر یه زندگی نامه ی دراکولایی باشید
فعلا که زخمام عود کرده تا بعد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:34  توسط parazit  | 

شنبه چهاردهم بهمن 1385
 

امروز دوباره دیدمت

مثل هر روز

جلوم واساده بودی

بهت لبخند نزدم

نمیدونم چرا دیگه مثل قدیما دوستت ندارم

مثل اونروزهایی که وقتی میدیدمت یاد زیبای های زندگی میوفتادم

زیبایی؟؟ نه دیگه باورم نمیشه که زندگی یه روزی زیبا بوده

حالا فقط همینا هستن

رنج...زخم...زخم...زخم و درد

آه کاش آینه هم حافظه داشت

کاش این آینه لعنتی یه بار دیگه خوبیای زندگی رو یادم مینداخت...فقط

آه کاش این قاب لعنتی خالی نبود

کاش...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:38  توسط parazit  | 

شنبه چهاردهم بهمن 1385


در چایخانه نشسته ام


قلیان میکشم


آه میکشم


آه میرود بالا


بخار چای هم میرود بالا


از جلوی پاساژ


آدمها می آیند و می روند


ماشینها می آیند و می روند


تو می آیی , تو میروی


تو می آیی , تو می روی...


عمران صلاحی


...................................................................


از این حضور هر روز تو خسته شدم


تمام روزهام پر شده از یکنواختی تو


از اسمت


از عشقت


شاید حالا دیگه وقتشه


...


وقت خیانت


وقتشه که این تو


دیگه تو نباشی





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:42  توسط parazit  | 

جمعه سیزدهم بهمن 1385
lier

"دروغ گفتن حقه منه"

وای من چه توانایی بزرگی دارم

چه قدرتی دارم من , میتونم در مورد خودم هر چیزی که دلم خواست بهت  بگم

بعد از تمام دروغهام هم بهت میگم باو کن راست میگم و تو باور میکنی!!

...

ولی من هیچوقت بهت دروغ نمیگم , باور کن راست میگم باور کن .!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط parazit  | 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
ناجی

ای دستمال توالت خوب
ای ابتکار بکر نسل من
که از نان وخواب و کتاب و عشق و معرفت
هم واجب تری
ای عنصر ناب طبیعت
ای دستمال توالت خوب
که در امواج حلقه سفیدت
دریایی از لطافت و نظافت وبهداشت میبینم
ای دستمال توالت خوب
که در تمامی اماکن عمومی با افتخار دیرینه ای جایت میدهند
و معقدهای رستگاشان را با سخاوت ذاتی ات پاک میکنند
آیا هیچ فکر کرده ای
برای دهان بزرگشان هم که مولد الفبای درد و جنگ بیماری است
میتوانی چون پیامبری عالیقدر ظهور کنی
و اسم تاریخی ات را به دستمال "حفاظت از بلاهت " تغییر دهی
ای دستما توالت خوب
ای آخرین ناجی این تمدن گهی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط parazit  |