تبليغاتX
باشگاه حماقت
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

زندگیم مثل یک خودکار تو دستم

سر نوشت تو دستم...آره خودم مینویسمش.

ولی باور نمی کنند!

خودم مینویسمش , گاهی حتی یک کلمش رو کسی نمیخونه!

یا شاید نمیتونه بخونه , شاید زندگیم رو بدخط می نویسم!

حالا آخرین کلمه ئ زندگیم رو مینویسم!

ودیگه خودکارم هیچ چیز نمینویسه, هیچ چیز...هیچوقت.

پرواز...

این آخرین کلمه بود , و تو باید باور کنی که من زندگم رو تا آخر نوشتم

من پرواز را تجربه میکنم

قلبت را برایم باز کن آسمان خاکی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:41  توسط parazit  | 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
و زمین ایستاد و هر گز دیگر نچرخید

هنگامی که من در آسمان بودم

و زمین ماند و من و معشوقم آسمان باهم ودر هم پرواز را بوسیدیم

حالا میفهمم چرا دستهای سیمانی زمین به پاهای من چنگ زده بود...

تو آسمان را به من بازگرداندی گلوله سربی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:45  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
...


و این جهان پر از صدای پاهای مردمیست


که همچنان که تو را می بوسند


در ذهن خویش طناب دار تو را می بافند


...............................................


خواهش میکنم طناب دار مرا بی خیال شوید


برای من حکم تیر باران صادر


به افکار پلیدتان التماس میکنم مرا به تیرک ببندید....


آنگاه........آتش.




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط parazit  | 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385
رگهای آبی

تیغ نقره ای کنارش

چه هارمونی بی نظیری

اه این خون لعنتی چرا قرمزه

ریده شد به هارمونی زیبای من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط parazit  | 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
vampire

می خواستم یه post جدید بنویسم ....
یه پست با با موضوع زندگیه یه دراکولا...
یعنی شاید خودم
تا نصفش بیشتر ننوشتم
اخ که این دراکولای طفلکی چه گناهی کرده که گیر من و زخمهام افتاده...
ولی زود مینویسمش....منتظر یه زندگی نامه ی دراکولایی باشید
فعلا که زخمام عود کرده تا بعد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:34  توسط parazit  | 

شنبه چهاردهم بهمن 1385
 

امروز دوباره دیدمت

مثل هر روز

جلوم واساده بودی

بهت لبخند نزدم

نمیدونم چرا دیگه مثل قدیما دوستت ندارم

مثل اونروزهایی که وقتی میدیدمت یاد زیبای های زندگی میوفتادم

زیبایی؟؟ نه دیگه باورم نمیشه که زندگی یه روزی زیبا بوده

حالا فقط همینا هستن

رنج...زخم...زخم...زخم و درد

آه کاش آینه هم حافظه داشت

کاش این آینه لعنتی یه بار دیگه خوبیای زندگی رو یادم مینداخت...فقط

آه کاش این قاب لعنتی خالی نبود

کاش...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:38  توسط parazit  | 

شنبه چهاردهم بهمن 1385


در چایخانه نشسته ام


قلیان میکشم


آه میکشم


آه میرود بالا


بخار چای هم میرود بالا


از جلوی پاساژ


آدمها می آیند و می روند


ماشینها می آیند و می روند


تو می آیی , تو میروی


تو می آیی , تو می روی...


عمران صلاحی


...................................................................


از این حضور هر روز تو خسته شدم


تمام روزهام پر شده از یکنواختی تو


از اسمت


از عشقت


شاید حالا دیگه وقتشه


...


وقت خیانت


وقتشه که این تو


دیگه تو نباشی





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:42  توسط parazit  | 

جمعه سیزدهم بهمن 1385
lier

"دروغ گفتن حقه منه"

وای من چه توانایی بزرگی دارم

چه قدرتی دارم من , میتونم در مورد خودم هر چیزی که دلم خواست بهت  بگم

بعد از تمام دروغهام هم بهت میگم باو کن راست میگم و تو باور میکنی!!

...

ولی من هیچوقت بهت دروغ نمیگم , باور کن راست میگم باور کن .!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط parazit  | 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
ناجی

ای دستمال توالت خوب
ای ابتکار بکر نسل من
که از نان وخواب و کتاب و عشق و معرفت
هم واجب تری
ای عنصر ناب طبیعت
ای دستمال توالت خوب
که در امواج حلقه سفیدت
دریایی از لطافت و نظافت وبهداشت میبینم
ای دستمال توالت خوب
که در تمامی اماکن عمومی با افتخار دیرینه ای جایت میدهند
و معقدهای رستگاشان را با سخاوت ذاتی ات پاک میکنند
آیا هیچ فکر کرده ای
برای دهان بزرگشان هم که مولد الفبای درد و جنگ بیماری است
میتوانی چون پیامبری عالیقدر ظهور کنی
و اسم تاریخی ات را به دستمال "حفاظت از بلاهت " تغییر دهی
ای دستما توالت خوب
ای آخرین ناجی این تمدن گهی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط parazit  | 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
سلام

میخوام شروع کنم از صفر ا ز ابتدا از هیچ از.....از اول دنیا....

اگه خوردم زمین تو دستمو بگیر

اگه وایسادم هلم بده

کمک کن تا تهش برم

تا ته ته تهش

.آغاز

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:30  توسط parazit  |