تبليغاتX
باشگاه حماقت
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
چه روزهایی بر من گذشت که هیچ نگفتم
و تو ندانستی که به چه رنجی گذشتم از در روزها
درهایی که بسته بود که قفل بود
اما دیوار نبود که اگر بود هم می گذشتم
روزهایی که در "بهار سیمانی" گیر کردم

"درختان
بوسه های خودرا
در هوا پرواز می دهند
تا به معشوق برسند
به خاک
به زمین
آسفالت
موزاییک
مرگ یک عشق دیگر"

روزها گذشت و تقویم روزهایم پر شد از کلمه
کلماتی که هیچ کس نخواند
نوشته بودم که تو بخوانی و تو دلت در کدام خاطره ام گیر کرده بود
که نخواستی پیشتر بیایی که به شیرینی اش قانع شدی
به هر حالت که باشم با تو باشم

"با هر کس خواستی باش
با من باش
با من نباش
من با تو ام
به هر حال"

چه روزهایی که در جست و جوی افق بودم افق....

"میخواستم از پنجره به افق نگاه کنم
ساختمانها افق را کشته بودند
آه از دیوار
در نزدیکی ام
جایی دور از افق
عنکبوت هنوز نا امید نشده بود
برای او هر درخت جنگلی است
از شاخه ای به شاخهء دیگر
از جهانی به جهان دیگر."

وباز به درد رسیدم روزی که فقط رنج را نقاشی کردیم
روزی سیاه

"کودکان نقاشی می کشیدند
بزرگها می خندیدند
مادرها می خندیدند
و همه و همه

اکنون
همه
کودکان
مادران
مردان
تمام و تمام
در دفتر هاشان رنج می کشند"

و باز هم گذشتم و گذشت
و....

پ.ن : هنوز مانده تا به امروز برسم تا بدانی که کلماتم با هم چه بازی ها کردند و روزها با من
تا دلم را عریان کنند. هنوز مانده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  توسط parazit  |