لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:25  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:4  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:56  توسط parazit
|
از راهی دور نمی آیم
در نزدیکی ات خانه دارم
پاهایم درد میکند
و دلم
مرا می خواهی اگر
او را رهاکن
دهان بگشا تا از زبانت سیراب شوم
۲
دیوارهای خانه ات خشک است
کف اتاقت خشک است
قاب عکس من خشک است
سرت را شسته ای؟
تختخوابت خیس است
۳
زبانت را دوست دارم
موهای خشکت را دوست دارم
چشمهای بسته ات را دوست دارم
اگر دشنه در دست دارم
از برای چشمان توست
اگر از خانه ات می روم آرام
در سکوت
از برای چشمان توست
حالا اتاقت
و دیوارها
و عکس من
خیسند
خیس و قرمز رنگ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:6  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:41  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit
|
تو در کجای رمین ایستاده ای
تو در کجای زمان ایستاده ای
که به گلوله ها لبخند میزنی
که سرب را در آغوش میکشی
که تن تو از این ابرهای خسیس
بخشنده تر است
که با خون خویش
عریانی این خاک را می پوشانی
که این زمین تشنه را سیراب می کنی
با خون خویش
ثقل زمین در زیر پاهای استوار توست
در زیر تیرک جوخه اعدام تو.
پ.ن:خسرو...آه خسرو...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:6  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:24  توسط parazit
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:47  توسط parazit
|
اما به دریا نرسید
تاوان آزادیش رو داد
.
.
.
مثل سگ ولگرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:34  توسط parazit
|
هر شب به من چشمک میزنند
و من بی اعتنا به نگاه های وقیحانه شان
هر روز
به خورشید چشمک میزنم
تعریف شما از خسوف یعنی" پشم"
خورشید به عشق من پاسخ گفته است.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:48  توسط parazit
|
بر باد میرود
و من در همه جای جهان خواهم رویید
و گل خواهم داد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:28  توسط parazit
|
و خطوطی مبهم در اطرافت
ومرداب و ابر
فال میگیرم , فال!
تو ایستاده ای در ته تمام فنجان های قهوه من
آری تو دلیل تلخی تمام قهوه های منی
ودلیل تلخی این زندگی بی شکر.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:0  توسط parazit
|
من در پی سایه هایی می دوم
که در هجوم ابرها مرده اند
و تو ای آفتاب مریض
در زوال من سهیمی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit
|
زندگیم مثل یک خودکار تو دستم
سر نوشت تو دستم...آره خودم مینویسمش.
ولی باور نمی کنند!
خودم مینویسمش , گاهی حتی یک کلمش رو کسی نمیخونه!
یا شاید نمیتونه بخونه , شاید زندگیم رو بدخط می نویسم!
حالا آخرین کلمه ئ زندگیم رو مینویسم!
ودیگه خودکارم هیچ چیز نمینویسه, هیچ چیز...هیچوقت.
پرواز...
این آخرین کلمه بود , و تو باید باور کنی که من زندگم رو تا آخر نوشتم
من پرواز را تجربه میکنم
قلبت را برایم باز کن آسمان خاکی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:41  توسط parazit
|
هنگامی که من در آسمان بودم
و زمین ماند و من و معشوقم آسمان باهم ودر هم پرواز را بوسیدیم
حالا میفهمم چرا دستهای سیمانی زمین به پاهای من چنگ زده بود...
تو آسمان را به من بازگرداندی گلوله سربی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:45  توسط parazit
|
و این جهان پر از صدای پاهای مردمیست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خویش طناب دار تو را می بافند
...............................................
خواهش میکنم طناب دار مرا بی خیال شوید
برای من حکم تیر باران صادر
به افکار پلیدتان التماس میکنم مرا به تیرک ببندید....
آنگاه........آتش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:31  توسط parazit
|
تیغ نقره ای کنارش
چه هارمونی بی نظیری
اه این خون لعنتی چرا قرمزه
ریده شد به هارمونی زیبای من...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:47  توسط parazit
|
امروز دوباره دیدمت
مثل هر روز
جلوم واساده بودی
بهت لبخند نزدم
نمیدونم چرا دیگه مثل قدیما دوستت ندارم
مثل اونروزهایی که وقتی میدیدمت یاد زیبای های زندگی میوفتادم
زیبایی؟؟ نه دیگه باورم نمیشه که زندگی یه روزی زیبا بوده
حالا فقط همینا هستن
رنج...زخم...زخم...زخم و درد
آه کاش آینه هم حافظه داشت
کاش این آینه لعنتی یه بار دیگه خوبیای زندگی رو یادم مینداخت...فقط
آه کاش این قاب لعنتی خالی نبود
کاش...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:38  توسط parazit
|
"دروغ گفتن حقه منه"
وای من چه توانایی بزرگی دارم
چه قدرتی دارم من , میتونم در مورد خودم هر چیزی که دلم خواست بهت بگم
بعد از تمام دروغهام هم بهت میگم باو کن راست میگم و تو باور میکنی!!
...
ولی من هیچوقت بهت دروغ نمیگم , باور کن راست میگم باور کن .!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط parazit
|