تبليغاتX
باشگاه حماقت
سه شنبه چهارم تیر 1387
پرنده انتظار را می کشید
تا برسند عقربه ها به هم
می گشتند و زمین می گردید
و سر گیجه میگرفت
هیچ کس در این مسیر مدور
به هیچ کس نمی رسید
و میوه ها هم نمی رسیدند
به درختانی که
استواری شان
بی معنی بود
بر خاکی سست
که سالها می گذشت از مردمان
بی آرزو
بی لبخند
بی نگاه
سبدها در انتظار می پوسیدند
که سنگین شوند
و از بی وزنی به هوا نروند
که پرواز هم از بی پرندگی مرده بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:25  توسط parazit  | 

شنبه شانزدهم تیر 1386

چرا هیچکس مرا که در کافه نشسته ام ندید
من که کولی میدهم به...
من که مرده ام و باز خنجر میخورم
من که مرده ام و باز میسوزم با سیگار
من در معاشقه با تبر باخت را بردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:4  توسط parazit  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386
خیابان باز به مقصد نرسید
سبزه به من نرسید
دلی گم شد
و من ترانه ای را بلند بلند خواندم
تا صدای کلاغان را نشنوم
ترانه ای که بوی آهن زنگ زده میداد
در این خیابان که از درد به خود می پیچید
از روی تیرکهای کنار خیابان
ماه های کامل بالا می روند
کم کم
و در آنسوی زمان
کسی هست که بر نگشته است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط parazit  | 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
۱

 از راهی دور نمی آیم

در نزدیکی ات خانه دارم

پاهایم درد میکند

و دلم

مرا می خواهی اگر

او را رهاکن

دهان بگشا تا از زبانت سیراب شوم

۲

دیوارهای خانه ات خشک است

کف اتاقت خشک است

قاب عکس من خشک است

سرت را شسته ای؟

تختخوابت خیس است

۳

زبانت را دوست دارم

موهای خشکت را دوست دارم

چشمهای بسته ات را دوست دارم

اگر دشنه در دست دارم

از برای چشمان توست

اگر از خانه ات می روم آرام

در سکوت

از برای چشمان توست

حالا اتاقت

و دیوارها

و عکس من

خیسند

خیس و قرمز رنگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط parazit  | 

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
۱

من از کویر میایم به سوی دریایی
تو برایم از کوسه میگی؟

۲

پکی از سیگارت
چقدر لذت بخش است
بوسه ای از لب تو کاش رسد

۳

وقتی در کنار منی
پیدایت نمیکنم
گم میشوی در نزدیکی ام
وقتی از من دوری
لطفا گم شو از افکارم

پ ن: .....................
پ ن: لطیف شده ام دوباه. عشق؟؟؟نه این وصله ها به ما نمی چسبه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:41  توسط parazit  | 

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
و این کلمات محکومند
به جاری شدن بر زبانها
به نشستن بر سطر سطر کاغدها
به جاری شدن بر زبان شیاطین
و جاری شدن بر زبان فرشتگانی
که نمی شود عشق را با آنها قسمت کرد
محکومند به نشستن در کنار هم
و رساندن مفهوم زوال
و عشق کمرنگ تر از زندگی نوشته میشود
آه این کلمات بدشانس
برای خودکشی جای قلب خویش را گم کرده ان

پ ن:"من"در میان کلمات تنهاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit  | 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
ثقل زمین کجاست

تو در کجای رمین ایستاده ای

تو در کجای زمان ایستاده ای

که به گلوله ها لبخند میزنی

که سرب را در آغوش میکشی

که تن تو از این ابرهای خسیس

بخشنده تر است

که با خون خویش

عریانی این خاک را می پوشانی

که این زمین تشنه را سیراب می کنی

با خون خویش

ثقل زمین در زیر پاهای استوار توست

در زیر تیرک جوخه اعدام تو.

 

پ.ن:خسرو...آه خسرو...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط parazit  | 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386
خودم را به دیوارهای زمان پیچ میکنم

من آبستن سقوطی تازه ام

و پس از آن

.
.
از ستاره ها هم پایین تر میروم

فریادم را از اعماق آسمان

چه کسی خواهد شنید

گوش خدا سنگین شده.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:24  توسط parazit  | 

دوشنبه ششم فروردین 1386
دلم به ربان غریبی سخن میگوید
دیر زمانی است
دلم مریض شده آیا؟
دلم غریب شده
دلم به زبان بیگانگان سخن میگوید
به زبان دلها
دلها امروز بیگانگانند
.
.
.
به یک مترجم زبان دل نیازمندیم
با ما تماس بگیرید.

پ.ن: رقیق شدم امروز!!رقیق , امان از این رمانتیسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:47  توسط parazit  | 

پنجشنبه دوم فروردین 1386
ماهی قرمز کوچولو از توی تنگ بلورش پرکشید

اما به دریا نرسید

تاوان آزادیش رو داد

.

.

.

مثل سگ ولگرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:34  توسط parazit  | 

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385
ستاره های آسمان

 هر شب به من چشمک میزنند

و من بی اعتنا به نگاه های وقیحانه شان

هر روز

به خورشید چشمک میزنم

تعریف شما از خسوف یعنی" پشم"

خورشید به عشق من پاسخ گفته است.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:48  توسط parazit  | 

جمعه هجدهم اسفند 1385
خاکسترم امروز با باد میرود

بر باد میرود

و من در همه جای جهان خواهم رویید

و گل خواهم داد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط parazit  | 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
تو ایستاده ای در ته این دره عمیق

و خطوطی مبهم در اطرافت

ومرداب و ابر

فال میگیرم , فال!

تو ایستاده ای در ته تمام فنجان های قهوه من

آری تو دلیل تلخی تمام قهوه های منی

ودلیل تلخی این زندگی بی شکر.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0  توسط parazit  | 

چهارشنبه دوم اسفند 1385


  من در پی سایه هایی می دوم

که در هجوم ابرها مرده اند

و تو ای آفتاب مریض

در زوال من سهیمی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:23  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

زندگیم مثل یک خودکار تو دستم

سر نوشت تو دستم...آره خودم مینویسمش.

ولی باور نمی کنند!

خودم مینویسمش , گاهی حتی یک کلمش رو کسی نمیخونه!

یا شاید نمیتونه بخونه , شاید زندگیم رو بدخط می نویسم!

حالا آخرین کلمه ئ زندگیم رو مینویسم!

ودیگه خودکارم هیچ چیز نمینویسه, هیچ چیز...هیچوقت.

پرواز...

این آخرین کلمه بود , و تو باید باور کنی که من زندگم رو تا آخر نوشتم

من پرواز را تجربه میکنم

قلبت را برایم باز کن آسمان خاکی.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:41  توسط parazit  | 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
و زمین ایستاد و هر گز دیگر نچرخید

هنگامی که من در آسمان بودم

و زمین ماند و من و معشوقم آسمان باهم ودر هم پرواز را بوسیدیم

حالا میفهمم چرا دستهای سیمانی زمین به پاهای من چنگ زده بود...

تو آسمان را به من بازگرداندی گلوله سربی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:45  توسط parazit  | 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
...


و این جهان پر از صدای پاهای مردمیست


که همچنان که تو را می بوسند


در ذهن خویش طناب دار تو را می بافند


...............................................


خواهش میکنم طناب دار مرا بی خیال شوید


برای من حکم تیر باران صادر


به افکار پلیدتان التماس میکنم مرا به تیرک ببندید....


آنگاه........آتش.




لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:31  توسط parazit  | 

شنبه بیست و یکم بهمن 1385
رگهای آبی

تیغ نقره ای کنارش

چه هارمونی بی نظیری

اه این خون لعنتی چرا قرمزه

ریده شد به هارمونی زیبای من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط parazit  | 

شنبه چهاردهم بهمن 1385
 

امروز دوباره دیدمت

مثل هر روز

جلوم واساده بودی

بهت لبخند نزدم

نمیدونم چرا دیگه مثل قدیما دوستت ندارم

مثل اونروزهایی که وقتی میدیدمت یاد زیبای های زندگی میوفتادم

زیبایی؟؟ نه دیگه باورم نمیشه که زندگی یه روزی زیبا بوده

حالا فقط همینا هستن

رنج...زخم...زخم...زخم و درد

آه کاش آینه هم حافظه داشت

کاش این آینه لعنتی یه بار دیگه خوبیای زندگی رو یادم مینداخت...فقط

آه کاش این قاب لعنتی خالی نبود

کاش...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:38  توسط parazit  | 

جمعه سیزدهم بهمن 1385
lier

"دروغ گفتن حقه منه"

وای من چه توانایی بزرگی دارم

چه قدرتی دارم من , میتونم در مورد خودم هر چیزی که دلم خواست بهت  بگم

بعد از تمام دروغهام هم بهت میگم باو کن راست میگم و تو باور میکنی!!

...

ولی من هیچوقت بهت دروغ نمیگم , باور کن راست میگم باور کن .!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط parazit  |