و من که دیگر نیستم
و من که خاک شده ام
از بوی این خاک باران خورده باز میمیرم
و رهگذران زیر چترهای مسخره شان
بر سقف خانه ی من قدم می گذارند
و می گذرند
بیزارم از این باران که دیگر هیچ کس را تر نمی کند
و بیزارم از مردن در آنسوی مرگ
و بیزارم از تو که در توهم خوشبختی خویش بدبختی.
