تبليغاتX
باشگاه حماقت
پنجشنبه دهم اسفند 1385
آسمان خاکی من بوی گل گرفت

و من که دیگر نیستم

و من که خاک شده ام

از بوی این خاک باران خورده باز میمیرم

و رهگذران زیر چترهای مسخره شان

بر سقف خانه ی  من قدم می گذارند

و  می گذرند

بیزارم از این باران که دیگر هیچ کس را تر نمی کند

و بیزارم از مردن در آنسوی مرگ

و بیزارم از تو که در توهم خوشبختی خویش بدبختی.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:30  توسط parazit  |