پرنده انتظار را می کشید
تا برسند عقربه ها به هم
می گشتند و زمین می گردید
و سر گیجه میگرفت
هیچ کس در این مسیر مدور
به هیچ کس نمی رسید
و میوه ها هم نمی رسیدند
به درختانی که
استواری شان
بی معنی بود
بر خاکی سست
که سالها می گذشت از مردمان
بی آرزو
بی لبخند
بی نگاه
سبدها در انتظار می پوسیدند
که سنگین شوند
و از بی وزنی به هوا نروند
که پرواز هم از بی پرندگی مرده بود
