در چایخانه نشسته ام
قلیان میکشم
آه میکشم
آه میرود بالا
بخار چای هم میرود بالا
از جلوی پاساژ
آدمها می آیند و می روند
ماشینها می آیند و می روند
تو می آیی , تو میروی
تو می آیی , تو می روی...
عمران صلاحی
...................................................................
از این حضور هر روز تو خسته شدم
تمام روزهام پر شده از یکنواختی تو
از اسمت
از عشقت
شاید حالا دیگه وقتشه
...
وقت خیانت
وقتشه که این تو
دیگه تو نباشی
