تبليغاتX
باشگاه حماقت
شنبه چهاردهم بهمن 1385


در چایخانه نشسته ام


قلیان میکشم


آه میکشم


آه میرود بالا


بخار چای هم میرود بالا


از جلوی پاساژ


آدمها می آیند و می روند


ماشینها می آیند و می روند


تو می آیی , تو میروی


تو می آیی , تو می روی...


عمران صلاحی


...................................................................


از این حضور هر روز تو خسته شدم


تمام روزهام پر شده از یکنواختی تو


از اسمت


از عشقت


شاید حالا دیگه وقتشه


...


وقت خیانت


وقتشه که این تو


دیگه تو نباشی





لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:42  توسط parazit  |